خاطرات کیان

خاطرات کیان

برای عشقم کیان کوچولو

نازنینم با تمام وجود دوست دارم و برات آرزوی بهترینها رو دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهريور 1392ساعت 12:43 توسط مامان کیان

یه سری عکس از گل پسر مامان در تعطیلات نوروز 93 مسیر حرکت  از کرج آغاز شد سر راه به اصفهان ، شیراز، بندر عباس، قشم ، کرمان ، مشهد  و در نهایت نیشابور سری زده شد و مجددا به کرج بازگشت شد.

نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردين 1393ساعت 8:54 توسط مامان کیان |

اینم از عکسای گل پسرم:

اینم پسرم در حال زحمت کشیدن و نون درآوردن:

اینم از شاه پسرم خوب بود ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1392ساعت 10:34 توسط مامان کیان |
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن 1392ساعت 4:36 توسط مامان کیان |
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن 1392ساعت 10:05 توسط مامان کیان |

اینم از عکسای جدیدت

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر 1392ساعت 11:57 توسط مامان کیان |

دو روز پیش با آیدا جون رفتیم نمایشگاه تا برای مهر ماه خرید کنه موقع برگشت متوجه شدم کیان کوچولو بیشتر از آیدا جون خرید کرده اینم چند تا از خریدای موش موشک مامان:

باب اسفنجی کتاب پازل هستش و برای چند وقته دیگشه ،صد آفرین هم کارتهای یادگیریه که از همین حالا داریم با هم تمرین می کنیم.

کتونی های کوچولوت برای موقعی که کمی بزرگتر بشی چون سایز کوچکتر نداشت  ولی چون چراغاش شما رو محو خودش می کرد برات خریدم ولی پا پوشت کاملا اندازته.

اینم یه عکس کامل

نوشته شده در سه شنبه 19 شهريور 1392ساعت 10:07 توسط مامان کیان |

وقتی کیان 22روزه شد من یک ماه بود مرخصی بودم و با اینکه سارا جون رو (خواهر خانم مهندس شریف فریکی از همکاران خوب مامان) جام گذاشته بودم همه حسابام داشت بهم می ریخت چون سارا جون دانشجو بودن و فقط دو روز در هفته میومد به ناچار از اول اسفند یعنی بعد از یک ماه مرخصی به سرکار رفتم وبرای اینکه نمی تونستم پسری رو ببرم شرکت مجبور بودم صبح یه باربرم خونه عزیزینا و بعد برم سرکار دوباره بعد از ظهر برم کیان رو بیارم و برگردم خونه خلاصه که خیلی خسته می شدم به همین دلیل به پیشنهاد بابا احمد جون به طبقه بالای خونه بابا جون اسباب کشی کردیم .

برای اینکه من بتونم وسیله ها رو بچینم مجبور شدم کیان روبرای اولین بار بزارم تو روروئک و جالب اینکه پسری خیلی خوشش اومد و هی خودش رو به این ور و اون ور هول می داد (البته تعادل هم برای صاف نشستن نداشت)

اینم عکس گل پسرم:

ناگفته نمونه اولین بار نتونستم عکس بگیرم این عکس رو بعدا از پسری گرفتم که فکر می کنم یه سه هفته ای از اولین بارش می گذره (هه هه هه)

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهريور 1392ساعت 12:42 توسط مامان کیان |

اینم چندتا عکس از مسافرت مارکوپولوی مامان به سرعین:

این عکسا رو کنار ساحل انزلی گرفتیم

شما اولین باری بود که می رفتی دریا از اونجایی که آب بازی رو خیلی دوست داری کلی کیف کردی

این عکس هم با آیدا جون در جاده خلخال گرفتی

اینجا هم گردنه حیران در راه برگشت که فوق العاده سرد بود

اینجاهم در گردنه در حال رانندگی هستی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 10:50 توسط مامان کیان |

ای جانم...

کوچولوی مامانی دیروز بردمت برای واکسن زدن الهی قربون اون خوش اخلاقیات بشم وقتی واکسن اول زدهشد شروع کردی به گریه کردن اما وقتی خانم دکتر باهات صحبت کرد گریه رو قطع کردی و خندیدی و خانم دکتر هم واکسن دوم رو زد که دوباره گریه کردی ولی بلافاصله وقتی عزیز جون که بیرون اتاق بود رو دیدی ساکت شدی وقتی اومدیم خونه یه سه چهار ساعتی خوب بودی ولی بعدش چنان گریه ای میکردی که مامان دلش ریش ریش شد تا اینکه به زور تونستم بخوابونمت شب هم که تب داشتی همش بیدار می شدم ودرجه تبت رو می گرفتم خوشبختانه مثل سری قبل تبت خیلی بالا نبود که بخوام هم بهت قطره بدم هم پا شویت کنم شب رو راحت خوابیدی صبح هم دوباره بهت قطره دادم و بردمت خونه عزیز جون . حالا دیگه خیالم راحت که تا شش ماه دیگه واکسن نداری خدارو شکر...

                                            

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد 1392ساعت 11:43 توسط مامان کیان |

اینم کلی عکس از شیرین عسل مامان...

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد 1392ساعت 13:23 توسط مامان کیان |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد